Archive for the ‘حکایات’ Category

حکایت حرّ

اوت 11, 2008

از آنجا که حرّ دودره باز به غفقاز رفت،سروده ی مرد الکلی به دار عرفان آویخت و وی در قحطی اسیر شد.شهری که مردم نان در خون می زدند و کجا نان در روغن؟حر به پیش کل کوهی برفت و از او خواست تا چند گزنجه (واحد پول) به او بدهد تا سه راه نجفی را تاسیس کند.او گفت:گل و خشت نیست و بتن ها در راه به دست ماموران خاژدررود به غنیمت است.حر به فکر افتاد تا از فولاد،انگی (نوعی سازه فولادی – Ang) طراحی کند با مقاومت 60 تن بر سانتی متر مربع.پس از 70 روز عمل با موفقیت انجام شد.سپس مردم گفتند او نابغه ی قوم انگران (طراحان انگ) است،پس به حرّ انگر معروف شد و از انگ،پایه ای بنا کردند برای معبد الکل خوران شصت در شصت،به نام الشصعر (Alshas’ar) .واما در پس داستان مخالفان نشسته اند و ندایی از آنان برخاست و به شهر هجوم بردند و پیش شهردار ریختند و گفتند : «سنت،همگانی است».سپس دستور تخریب معبد از طرف مهندس قلقلکلان(GholGholKalan) صادر شد.روز خوران فرا رسید.همه الشصعریان،می خوردند و مست و لایعقل و ترد،به خیابان ریختند و گفتند ما : «کشتی شویم،جاری» و به دور معبد،همچون ارس چرخیدند که اگر گریدلر (نوعی وسیله کشتار جمعی – GrayDeler ) بیاید جام ده ها هزار نفر را باید بگیرد.جوش و خروش در گرفت،جنگ در گرفت بین الشصعریان و خاژیان و دولت.شاه کشور ره رها کرد و گریخت.کشور بی حکومت شد.شورش،حرص و برای عده ای سود جو،آماده شدن برای حکومت،بیداد می کرد.فضل خان شرف مردی دلیر از خطه ی کوی مغان،برخاست و همه را بسوی خود خواند تا 11 تن آل شرف تشکیل شد و نیروی خارق العاده ی کورژنگ بوجود آمد.سپس 11 تن آل شرف،»عاج دمِ خرِ بی کران» (نوعی ابزار جنگی – Aje Dome khare Bi karan) به دست گرفتند و همچون گله ای شیر دلیر،به خاژ حمله ور شدند.خاژیان را سوزاندند و کوباندند.از آن پس همه چیز مدرن شد و متحول گردید و به حر،مدال افتخار «کلنگ افتتاح طرح شفق» را دادند.

بشنوید از کل کوهی که تنها و بی کس در کوه (ژلق لق طوقه – (zhalaghe laghe Toghe می میخورد و آتش می سوزاند.شیرگی شد و ریش خود در آتش بسوزاند.با خود زمزمه می کرد : من مست در میکده ام،با که گویم راز؟…که این عقوبت کوتاهی وی در حق حرّ بود.پس از 33 سال،دود شیره،عقل از او ربود و می نیز او را مست و لایعقل کرد.در غروبی سرد،وی تلو تلو خوران غار کوه بیرون آمد و بی اختیار حرکت کرد.پایش لغزید و از کوه سقوط کرد و در دم جان سپرد.حرّ جنازه ی کل کوهی بدید،قهقهه سر داد.پیر مغان با قاطر خویش رد می شد چون حرّ را در آن حال بدید،تازیانه ای سخت بر صورت او زد که تا آخر عمر بر صورت حرّ،باقی بماند.پیر مغان ابیاتی شعر برای او خواند و آرام دور شد.حرّ آرام آرام به سمت شهر حرکت کرد…